دلنوشته ⇽ مجنون
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۵ مرداد ۱۳۹۵

دیوانه بود و بچه های همسایه او را مسخره میکردند.

هر روز غروب صدای فریاد و فحش هایش از کوچه می آمد که بچه های کوچه را تهدید میکرد.

گاهی بیخودی به زمین و آسمان هم فحش میداد…

پیر بود اما روزها اگر در کوچه او را میدیدم از حوالی اش با ترس دور می شدم.

میدانم دیوانه بود و حالش دست خودش نبود اما بخاطر فحش دادن هایش از او بدم می آمد.

با مادر پیرش در یک خانه ی قدیمی که مثل پینه ای روی چهره ی کوچه متفاوت بود زندگی میکردند. به نظر می آمد تنها بودند و هیچکس سراغی از آن ها نمی گرفت. در خانه همیشه بسته بود. از پنجره ی خانه مان میشد داخل سالن خانه ی آن ها را دید. فرشی مندرس وسط سالن پهن بود و یک پنکه ی سقفی قدیمی که با بی حالی تمام میچرخید و می چرخید و می چرخید.

شنیده بودم شرایط مالی خوبی دارند ولی اهل خرج کردن برای خودش نیست. همین هم باعث شده بود بیشتر از او بدم بیاید! آخر مگر میشود یک نفر وضع مالی اش خوب باشد اما اینقدر به زندگی بی توجه باشد و در چنین خرابه ای زندگی کند؟

دو روز پیش دیدم در خانه ی مرد دیوانه باز است. هر از گاهی آدم هایی به خانه رفت و آمد می کردند. یک لحظه مشکوک شدم شاید کسی فوت کرده. اما اثری از پارچه های سیاه یا گریه و زاری نبود.

به عادت همیشگی خودم که تمایلی به دانستن در مورد زندگی دیگران ندارم، در این خصوص کنجکاوی نکردم.

تا اینکه امروز دیدم در خانه ی مرد دیوانه باز است و چند ساعت بعد یک پارچه کوچک مشکی بر سر در خانه زدند و صدای قرآن…

ظاهرا مادر پیرمرد دیوانه مرده بود…

صدای گریه و زاری اطرافیان نمی آمد. رفت و آمد خاصی هم نبود. تنها صدای ناله ی پیرمرد دیوانه گاهی به گوش میرسید…

خانم همسایه این را که برایم تعریف کرد، گفتم:

– خدا مادرش را بیامرزد. حالا این بیچاره با این شرایطش با چه کسی زندگی خواهد کرد؟

-خودش از پس خودش بر می آید.

-اما به نظر نمی آید.

-او دیوانه ی مادرزادی نیست. روزگاری جوان موفقی بوده. در جوانی اش دختری را دوست داشته و وقتی به او نرسیده است…

نمیدانم چرا تا این را شنیدم چیزی در من فرو ریخت. دست خودم نیست. صحبت از عشق که می شود تمام ارکان وجودم به پیشگاه این احساس مقدس سجده می کنند و ناخودآگاه با هر انسان عاشقی همدردی میکنم…

حالا می توانستم درک کنم چرا آن خانه هیچوقت رنگ تازه شدن نمی گرفت و چرا مادر و پسر انگیزه ای برای این زندگی دو نفره نداشتند…

امروز دلم گرفته است. پیرمرد دیوانه… نه… پیرمرد مجنون از امروز بدون مادرش چگونه در و دیوار این خانه ی بی رمق را تحمل خواهد کرد؟ به خاطرات دلدادگی اش فکر خواهد کرد یا خاطرات سال های سرگشتگی اش در کنار مادر؟ مادری که شاید برای روزهای آب شدن و مجنون شدن فرزندش بخاطر نرسیدن به معشوقش، لحظه ها و سال های سختی را گذرانده است، حالا نیست… و فرزند مجنونش درد دیگری به دردهایش اضافه شد…

از امروز به بچه های کوچه اجازه نخواهم داد او را مسخره کنند…

اجازه نخواهم داد زنگ خانه اش را بزنند و فرار کنند…

از فریادها و فحش هایش ناراحت نخواهم شد…

در کوچه از او فرار نخواهم کرد… “در دل” به او سلام خواهم کرد…

آخرین عناوین ارسال شده

کلیه اشعار و متون وبلاگ متعلق به سمانه اسحاقی می باشد و هرگونه کپی برداری یا استفاده از آن بدون ذکر نام شاعر، پیگرد قانونی دارد