شعر ⇽غ مثل…
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۳ بهمن ۱۳۹۳

ghorbat

غ مثل غربت

زیر آسمانی که بارانی نیست

حتی وقتی همه ی دنیایت ابر است

 

غ مثل غربت

وقتی غروب شهر

برای گم کردن خورشید

ماه را بهانه می کند

و ستاره ها بی خبر از دسیسه ی روز

شب را می پرستند

 

غ مثل غربت

وقتی فانوس چشم هایت

شب هیچ جاده ای را روشن نمی کند

و هیچ بوق ممتدی

جاده را به تو یادآوری نمی کند

 

غ مثل غربت

وقتی گم می شوی

بین غرور خاطراتی که

نوستالوژی های دیروزش

جان پروانه های امروزت را می گیرد…

 

۳ بهمن ۹۳ – اصفهان

ارسال نظر
شعر ⇽ هفتاد و دو خط اشک
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۴ دی ۱۳۹۳

111

شعر زیر در جشنواره ملی هفتاد و دو خط اشک در رده اشعار برگزیده مرحله کشوری قرار گرفت:

 

 

هفتاد و دو خط اشک

نشست روی گونه های تقویم

تاریخ را سیل برد

آسمان خشکید

شب ترین سیاه پوش شهر

فانوس هایش را

هفتاد و دو وادی قبل تر فراموش کرد

و خسته ترین روایت درد

به سرمنزل حسرت رسید

 

گلدسته ها نالیدند

رازقی ها تشنگی را در کام کشیدند

و نیلی نیلوفرها کبودتر از همیشه

قساوت سیلی ننگین تاریخ را طرح زدند

بر چهره رنجور شهر

و حالا

شهر نفس نفس می زند

در سینه های هزارپاره مردمانش

که در خرابه ترین کنج قلب هاشان

درد عشق را مشق می کنند

و خط میزنند هزاران اشک را

بر چشم خسته ی ثانیه ها

 

افسوس که هزاران دریا هم

دیگر

نخواهد پیوست

به آن هفتاد و دو خط اشک

ارسال نظر
شعر ⇽ دلتنگ
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۴ شهریور ۱۳۹۳

deltang

مرور میکنم تو را

دست هایت را

و بوسه های همیشه تازه ات را

خدا روی پنجره ی خانه مان می بارد…

التماس چشم های من و عقربه های سنگی ساعت

هوای مشوش شعرهای سرگردانم

سری به شب میزنم

و اندوه دلتنگی ات را

برای تنهایی ماه زمزمه می کنم

ستاره ها می میرند و زنده می شوند…

روبروی در می نشینم و زانوانم را در آغوش می گیرم

پروانه ها کنج در نشسته اند

قاصدک ها روی پله ها به چشم های من خیره شده اند

گلدسته ها می بالند

بوی تو می آید

پروانه ها قیام می کنند

ارسال نظر
شعر ⇽ نور
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در

dast

پیش می رود دستانم

– از میان هیاکل ناموزون –

نور روی دستانم نماز می خواند

و سر انگشتانم موزون می لرزند

 

سمت:

تمامیت عشق

ابتدای ادراک نیاز آلود نیلوفرها

انفجار رکوع جوانه ها

ابتدای عروج

و ابتلای صبح به سجده ی باران…

 

پیش می رود دستانم

نور روی دستانم نماز می خواند

زمان

معکوس

کودکان ثانیه ها متولد نشده می گریند!

ابتدای محض!

حقیقت انسان!

 

پشت:

دیوارهای سفید شده !

آسمان ِ آبی شده !

آدم های پاک شده !

من ِ من شده !

پیش می رود دستانم

نور روی دستانم نماز می خواند…

ارسال نظر
شعر ⇽ تو را دوست دارم
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در

razeghi

بر سر پیمان تو

دل به باد داده ام و تن به دشت

بهای داشتن تو

مردن هزاران رازقی تشنه است

کنار رود انکار

وقتی زمان

برای کودکانش مرا تکه تکه میکرد

تو را در خون

تو را در درد

تو را در زردترین حادثه هم دوست دارم

حتی اگر

هیچ حافظه ای صبح را به یاد زمین نیاورد

ارسال نظر
شعر ⇽ تنفر
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در

tanaffor

لبریزم از تنفر

بالا می آورم همه شان را

دیگر برایم مهم نیست

پیچ کدام کوچه

آن ها را گم خواهد کرد

کنار همین کوچه می نشینم

دست هایم در دست تو

بودن یا نبودنشان مساله ای نیست!

چشم هایشان دیگر رنگی ندارد

برای منی که حالا

خورشید در چشم هایم نشسته است

ارسال نظر
آخرین عناوین ارسال شده

کلیه اشعار و متون وبلاگ متعلق به سمانه اسحاقی می باشد و هرگونه کپی برداری یا استفاده از آن بدون ذکر نام شاعر، پیگرد قانونی دارد