دلنوشته ⇽ رویا
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۲ آبان ۱۳۹۶

هیچ موهبتی در زندگی باشکوه تر از رسیدن به کسی که دوستش داری نیست و هیچ لذتی بالاتر از بدست آوردن رویاهایت در کنار کسی که دوستش داری نیست…

+ کتاب ۴۳۸۰ صفحه ای عشق من و تو این آبان را هرگز فراموش نخواهد کرد…
+ خدای من… همه وجود و دارایی و دنیایم را هم که جمع کنم در مقابل هواداری تو هیچ نیست. تویی که از همان روز که بسم الله العشق گفتیم دست هایمان را گرفتی…
اگرچه ما در عبور از دشت های شاد زندگی تو را فراموش کردیم، تو در کوه های زندگی رهایمان نکردی…
تویی که وقتی همه تنهایمان گذاشتند، تنهایمان نگذاشتی…

“سمانه اسحاقی”

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ احساس خطر
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در

احساس خطر میکنم خدا. چیزی از دلم کنده شده. چیزی که رنگ دست های تو را داشت. و دست های من در هیاهوی دنیایی که رنگ زمستان دارد گم شده است…
کوتاه بیا از دیوار قلب پرتردیدم! من لجبازترین فکرها و قدم ها را هم داشته باشم، موهایم به هوای تو گره خورده. من توانمندترین آدم هم باشم تو که میدانی تماما یک شورنابالغ است…
احساس خطر میکنم خدا، “مرا از دست خودم نجات بده”. خطر گم شدن در کمین رویاهایم است…

“سمانه اسحاقی”

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ امام رضا
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۱ مرداد ۱۳۹۶

فصل شدید دلدادگی:

دلتنگم… کبوتران دلم زندان سینه را پر از صدای پرواز کرده اند… گوش هایم پر از صدای نقاره خانه و چشم هایم پر از خالی جای گلدسته های توست
این جاده و سفر و دنیازدگی طوفانی، عادت شیرین دیدار مداوم تو را به حسرت دمادم تبدیل کرده است و برگ های خاطراتم دیرگاهیست غرور این اصالت آبی را فریاد نزده اند…
آقای پنجره های فولادی قلب های مشتاقان، نکند هوای قلب نازکم را نداشته باشی…
دست هایم را بگیر… غریب تو نیستی. غریب منم که از هوای تو دور مانده ام…
سمانه اسحاقی
ارسال نظر
نوشته ⇽ دنیای…
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۳ خرداد ۱۳۹۶

 

گاهی فکر میکنم دنیا از روزی عوضی شد که پیرمرد چینی بند زن، ناچار شد شغلش را عوض کند…
“سمانه اسحاقی”

ارسال نظر
“پنجره های بیقرار” منتشر شد
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

بعد از “فصل شدید دلدادگی”، دومین فصل شکوفه دهی دنیای شعرهای آبی ام را با چاپ “پنجره های بیقرار” آغاز میکنم…

“پنجره های بیقرار” را از انتشارات نقطه مکث به حضور معرفی میکنم.

 

(البته امور چاپ در اواخر سال ۹۵ انجام شده است اما رونمایی به نمایشگاه کتاب موکول شد.)

 

تقدیم به ریشه های پرافتخارم: پدرم و مادرم. و تقدیم به سطر آبی دفتر دلدادگی ام: رامین.

 

|| پینوشت:

روشن ترین آرزو و بزرگترین ترین دلخوشی ام در زندگی عشق بود و شعر. شکوفه های شعرم را مدیون عشقی هستم که کنار تو شعله می کشد… عشقی که دچار سنت زدگی نشد و من کنار تو هنوز حس همان دخترک روزهای اول را دارم… رنگین کمان دنیایم را مدیون آبی قلب توام رامین…

 

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ عشق
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۲۵ فروردین ۱۳۹۶

… اصولا عشق زمینی مقوله ی غریب و پیچیده ایست. انسان ها در نسل های مختلف تعاریف متفاوتی از عشق دارند. تعاریفی که برخواسته از گذاشتن نام عشق بر هر میزان از یک احساس است. عشق یعنی… یک روز… یک جای زندگی… “با اطمینان” به این نتیجه برسی یک نفر را آنقدر دوست داری که اگر نباشد قطعا تو هم از زندگی دست خواهی شست!

و باقی حس ها و دلبستگی ها رنگ تعلق است که دست های آدمی بر هر موجودی میتواند بپاشد…

 

“سمانه اسحاقی”

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ زمانی برای…
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۶ دی ۱۳۹۵

صدای اذان حافظه خسته خانه را با آرامش نوازش میکند…
نور موج وار می آید. و غده های بدخیم ناامیدی از پنجره به کوچه تاریک میگریزند…
دست درازشده آسمان را میگیرم. و قاصدک اشک هایم را به “او” میسپارم…
“حی علی خیرالعمل”… چقدر دنیایم کوچک است که فکر میکردم کارهای مختلف و پردغدغه روزمره ای که دارم مهم و بزرگ هستند…
“حی علی الصلاه”… تمرین کن گاهی هم فقط برای خودت باشی و خدایی که همیشه برای توست…

سمانه اسحاقی

.

.

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ برای کسانیکه مرا به رنگ شعرهایم میشناسند
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۱ آذر ۱۳۹۵

✅ برای کسانیکه مرا به رنگ شعرهایم میشناسند:

دقیقا نمیدانم از کی قلمم مزین به شعر شد اما از همان ابتدا؛ شعر، زبان دوم من بود. زبان دوم شرح سطرهای اول دنیای من…
از این رو عزیزان بسیاری عادت کرده اند از روی شعرهایم جویای احوالاتم باشند! بخصوص دوستانی که از سال ۸۲ و شروع مجازی نویسی در وبلاگ هایم همراهم بوده اند.

شدت این پیگیری از سوی دوستان به حدی بوده که گاهی با قراردادن یک شعر بارانی در صفحات واقعی و مجازی ام با پیام نگرانی و کنجکاویشان روبرو شده ام. بنابراین تاکنون تا حد امکان سعی کرده ام شعرهای عمومی با حال و هوای گرفته را منتشر نکنم تا ضمن پیشگیری این مورد، از قضاوت اشتباه دیگران در مورد خودم نیز خودداری کنم…

اما مدتیست تصمیم گرفته ام رهاتر باشم و گاهی شرح دنیای انسان های سرشار از احساس دیگر اطرافم را با جوهره درک و احساس خود بر سطرها برقصانم و قدری از کلیشه ی عاشقانه نوشتن شخصی های خودم خارج شوم. گرم یا سرد. وصال یا هجرت و…

بنابراین احساس کردم قبل از هر چیزی باید این موضوع را به اطلاع دنبال کنندگان مهربان شعرهایم برسانم و بگویم از این پس از روی شعرهایم نگران من و دنیای عاشقانه ام نشوید. رازقی های لب طاقچه ی دنیای من همچنان رایحه عشق دارند…
دوستتان دارم…?

سمانه اسحاقی
۹ آذر ۹۵

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ مجنون
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۵ مرداد ۱۳۹۵

دیوانه بود و بچه های همسایه او را مسخره میکردند.

هر روز غروب صدای فریاد و فحش هایش از کوچه می آمد که بچه های کوچه را تهدید میکرد.

گاهی بیخودی به زمین و آسمان هم فحش میداد…

پیر بود اما روزها اگر در کوچه او را میدیدم از حوالی اش با ترس دور می شدم.

میدانم دیوانه بود و حالش دست خودش نبود اما بخاطر فحش دادن هایش از او بدم می آمد.

با مادر پیرش در یک خانه ی قدیمی که مثل پینه ای روی چهره ی کوچه متفاوت بود زندگی میکردند. به نظر می آمد تنها بودند و هیچکس سراغی از آن ها نمی گرفت. در خانه همیشه بسته بود. از پنجره ی خانه مان میشد داخل سالن خانه ی آن ها را دید. فرشی مندرس وسط سالن پهن بود و یک پنکه ی سقفی قدیمی که با بی حالی تمام میچرخید و می چرخید و می چرخید.

شنیده بودم شرایط مالی خوبی دارند ولی اهل خرج کردن برای خودش نیست. همین هم باعث شده بود بیشتر از او بدم بیاید! آخر مگر میشود یک نفر وضع مالی اش خوب باشد اما اینقدر به زندگی بی توجه باشد و در چنین خرابه ای زندگی کند؟

دو روز پیش دیدم در خانه ی مرد دیوانه باز است. هر از گاهی آدم هایی به خانه رفت و آمد می کردند. یک لحظه مشکوک شدم شاید کسی فوت کرده. اما اثری از پارچه های سیاه یا گریه و زاری نبود.

به عادت همیشگی خودم که تمایلی به دانستن در مورد زندگی دیگران ندارم، در این خصوص کنجکاوی نکردم.

تا اینکه امروز دیدم در خانه ی مرد دیوانه باز است و چند ساعت بعد یک پارچه کوچک مشکی بر سر در خانه زدند و صدای قرآن…

ظاهرا مادر پیرمرد دیوانه مرده بود…

صدای گریه و زاری اطرافیان نمی آمد. رفت و آمد خاصی هم نبود. تنها صدای ناله ی پیرمرد دیوانه گاهی به گوش میرسید…

خانم همسایه این را که برایم تعریف کرد، گفتم:

– خدا مادرش را بیامرزد. حالا این بیچاره با این شرایطش با چه کسی زندگی خواهد کرد؟

-خودش از پس خودش بر می آید.

-اما به نظر نمی آید.

-او دیوانه ی مادرزادی نیست. روزگاری جوان موفقی بوده. در جوانی اش دختری را دوست داشته و وقتی به او نرسیده است…

نمیدانم چرا تا این را شنیدم چیزی در من فرو ریخت. دست خودم نیست. صحبت از عشق که می شود تمام ارکان وجودم به پیشگاه این احساس مقدس سجده می کنند و ناخودآگاه با هر انسان عاشقی همدردی میکنم…

حالا می توانستم درک کنم چرا آن خانه هیچوقت رنگ تازه شدن نمی گرفت و چرا مادر و پسر انگیزه ای برای این زندگی دو نفره نداشتند…

امروز دلم گرفته است. پیرمرد دیوانه… نه… پیرمرد مجنون از امروز بدون مادرش چگونه در و دیوار این خانه ی بی رمق را تحمل خواهد کرد؟ به خاطرات دلدادگی اش فکر خواهد کرد یا خاطرات سال های سرگشتگی اش در کنار مادر؟ مادری که شاید برای روزهای آب شدن و مجنون شدن فرزندش بخاطر نرسیدن به معشوقش، لحظه ها و سال های سختی را گذرانده است، حالا نیست… و فرزند مجنونش درد دیگری به دردهایش اضافه شد…

از امروز به بچه های کوچه اجازه نخواهم داد او را مسخره کنند…

اجازه نخواهم داد زنگ خانه اش را بزنند و فرار کنند…

از فریادها و فحش هایش ناراحت نخواهم شد…

در کوچه از او فرار نخواهم کرد… “در دل” به او سلام خواهم کرد…

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ غربت
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵

غربت میان سینه ام می میرد

وقتی تمام شهر به نام تو مرا صدا می زنند…

 

اینجا… در هوای آسمانی که به رنگ تولد من نیست… دور از پاره های تنم که قلبا و عمیقا دوستشان دارم… دور از کوچه های کودکانگیم… دور از خاطرات سال های نوجوانیم… آنقدر احساس غربت نمیکنم که در موطن خودم غریبم…

گرچه افتخار میکنم ریشه هایم در خاک کویری سرزمینی است که فرشته ها روی زمینش راه میروند…

و راز این پارادوکس عمیق را تنها خودم میدانم و خدایی که فرشته ترین آفریده اش را به من هدیه داد…

ارسال نظر
آخرین عناوین ارسال شده

کلیه اشعار و متون وبلاگ متعلق به سمانه اسحاقی می باشد و هرگونه کپی برداری یا استفاده از آن بدون ذکر نام شاعر، پیگرد قانونی دارد