دلنوشته ⇽ تحقق یک رویا
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

در زندگی هر انسان اتفاق هایی هست که اهمیتشون رو فقط خود آدم میتونه درک کنه. اتفاق هایی که عمق شادی یا دردشون رو فقط خودت میفهمی.

این روزها در هوای زندگی من چنین اتفاقی افتاده است. البته از نوع خوبش. یک موفقیت تحصیلی مهم بدست آورده ام که تا پیش از این حتی فکرش را هم نمیکردم بخواهم پا در این عرصه بگذارم. مهم نه از نظر کمیت بلکه به جهت اینکه به یک باره تبدیل به هدف شد. بنابراین کمان اراده را به دست گرفتم. پیشانی سجاده ام را بوسیدم و مثل همیشه با تشویق و همراهی رامین قدم در بیابانی گذاشتم که تا پیش از این حتی فکرش را هم نمیکردم این راه را انتخاب کنم. ماه ها تلاش و امید و ناامیدی و…

و در نهایت خدا شاخه ای از مهر در دستانم نهاد و توانستم با یک تیر دو نشان را بزنم…

و حالا من در آغاز فصل تازه ای از زندگی اجتماعی ام مثل همیشه های این زندگی، شرمنده مظلومیت سجاده ی لب طاقچه ی دنیایم هستم.

شرمنده ی خدایی که اگر هوای ثانیه هایم را نداشت هیچ ساعت خوشی به روزهایم لبخند نمیزد…

 

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ ۱۹ آبان
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۹ آبان ۱۳۹۴

دنیا را هم که بگردم و گشتم مثل تویی دیگر نیست. و این بزرگترین افتخار من است که عاشق مردی هستم که از پس سال ها زندگی مشترک و تجربه و حضور در اجتماع هزار رنگ به این نتیجه رسیده ام که دنیا مثل او نیاورده است. مردی که از مردانگی تمام آن را دارد…
بزرگترین افتخار من این است که غروب ۱۹ آبان ۸۴ مسیر قدم هایم از حوالی قدم های تو گذشت و چشم هایم میان قلب تو نشست. هرگز فکرش را هم نمی کردم سال های بهاری آینده ام وام دار آن روز سرد و بی روح پاییزی باشد… اما خدایی هست که مرا بیشتر از آنچه لایق باشم دوست دارد. خدایی که در اوج یخبندان تنهایی، دست های سردم را گرفت و میان دست های تکه ای از آسمان گذاشت…
و حالا ۱۰ سال از آن غروب پاییزی میگذرد و من از حوالی کسی نفس میکشم که هر لحظه با هوای عاشقانه اش به لحظه های من حیاتی دوباره می بخشد. کسی که هنوز که هنوز است در اشک هایش میمیرم و در لبخندهایش زنده می شوم. کسی که هنوز که هنوز است یک ساعت دلتنگی دوری اش، به اندازه ۱ سال از آن سال های سخت دوری و دلدادگی بر من سخت میگذرد…
و من اگر هر ساله در سالروز این حادثه ی روحانی هزاران بار به درگاه خدای مهربانی ها سجده ی شکر بجا نیاورم و دست های تو را نبوسم…

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ زخم
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۳ شهریور ۱۳۹۴

در زندگی گاهی زخم هایی وجود دارند که گرچه گذر روزها و درمان ها آن ها را التیام بخشیده اند وگرچه خودت هزاربار و هزاربار تصمیم به فراموش کردنشان میگیری اما هرازگاهی حتی در اوج جبران مضروبین! باز هم سر باز میکنند و آنوقت است که همه چیز مثل یک فیلم تکراری دوباره از مقابل چشمانت میگذرد و شاید تنها چیزی که بتواند قدری به روان پریشانت ارامش ببخشد همین جمله ی تکراری “نمیبخشم” باشد… آنوقت است که شاید بتوانی به امید انتقام گیرنده ای که آن بالا هوای شکسته های قلبت را دارد، همه چیز را به خودش بسپاری و دوباره به رویشان لبخند بزنی و کاری نکنی که به عادت پروانگی و اصالت سبزت خدشه ای وارد شود. مثل همیشه… مثل همیشه.

+ در دنیا حسی لذت بخش تر از گذراندن هر لحظه کنار عشق اول و آخرت هست؟…

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ در جستجوی حقیقت
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۷ مرداد ۱۳۹۴

سال ها در دنیای رنگ ها و طرح ها و نماها گمشده ی مغروری بودم که حتی در خودم نیز گم شده بودم. فانوس ها و شهرهای زیادی مرا پیدا کردند اما تنها آسمان شهر حقیقت میتوانست کویر تشنه و تبدار مرا سیراب کند. از سرزمین کودکی به برزخ نوجوانی رسیدم. در سرزمین جوانی عشق زمینی را یافتم. بزرگترین نشانه ی شهر حقیقت. اما هنوز تا مقصد اصلی فاصله ی بسیاری بود. فاصله ای که برای رسیدن به آن یک تکه از پازل نقشه کم بود…

این روزها اتفاقاتی در من غوغا کرده اند… حسی یا دستی مرا از خودم بیرون کشیده است. فانوس هایی از دور سوسو میزنند که با تمام فانوس های این سال ها تفاوت دارند… صدایی مرا میخواند که خیلی آشناست. انگار قبلا آن را از همه ی ذرات دنیایم شنیده ام. از اسباب بازی هایم، از دوستانم، از آلبوم هایم، از آرزوهایم، از معشوق زمینی ام، از کتاب هایم، از دفترشعرهایم… صدایی که انگار آخرین و مهمترین حلقه ی زنجیر گمشده های من است…
حقیقتی به نام من… و خدا…
این روزها چون ماهی ای سرگردان، نگران به دریا نرسیدن هستم… این روزها تشنه دانستنم. دنیایم پر شده از کتاب ها و منابعی که نقشه شهر حقیقت را دارند…
این روزها به خودم افتخار میکنم. که تا امروز مسلمان بوده ام! حتی به همان صورت تقلیدی و ارثی! این روزها به خودم افتخار میکنم که خدا مرا آفریده است. خدا خدا که بتوانم شان اشرف مخلوقات بودنم را حفظ کنم…

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ دختر بهاری زمستان
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۶ خرداد ۱۳۹۴

روی دیوارهای دنیایش دل را سفید می کشید. هر عابری رد میشد خطی رنگی بر آن می زد. دیوار را خراب کرد. دل را در سینه حبس کرد. چشم های این عابران محرم نیست…

حالا سال هاست همه فکر میکنند دخترک دل ندارد. چشم ندارد. احساس ندارد! خبر ندارند دنیای آن ها محرم پروانگی اش نیست…

حالا سال هاست چشم هایش را بسته است. به روی عشق هایی که به نسیم آلوده اند. به روی اشک هایی که با دل غریبه اند. به روی نیازهایی که با ناز بیگانه اند…

حالا سال هاست ریای رنگ ها را به تن دنیایش زده است تا کسی همرنگ دنیای سفیدش نشود. سفیدی دنیایش لیاقت هر جعبه ی مدادرنگی ای را ندارد…

در دنیای سفید خواهرک زیبای من پروانه ها با کوه ها همدردند. شقایق ها با نجابت لاله ها هم داغند. و نسیم با قاصدک هایی که اگر رفتند، همان بهتر که رفتند!

در دنیای سفید خواهرک من یک دنیا دخترانگی، دامن به دامن، رقص احساس را تمرین میکنند. قلب کوچکش پروانه ترین شعرها را دیوانه می کند. متولد زمستان است اما نگاه بلندش سبزترین بهار را به آلبوم ها پیوند می زند…

|| مخاطب خاص دلنوشته ی بالا: “سعیده”ی مهربانم…

 

 

ارسال نظر
دلنوشته ⇽چه می شود کرد؟
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۳ خرداد ۱۳۹۴

چه می شود کرد؟ وقتی شعور بعضی آدم ها بجای سر، در زرق و برق های دنیای پوچشان جا مانده است؟ چگونه می توان بود با کسانیکه خنجرهایشان مستقیما تفکرات تو را نشانه میگیرد؟ آدم های کوتاه فکری که بلندی قدشان را به بلندی نظرشان ترجیح میدهند…

آدم هاییکه خدایشان را از خدای تو جدا می کنند و حماقت افکارشان را پشت جسارت زبانشان پنهان می نمایند. غافل از آنکه خودشان و زبانشان و اصلا دنیایشان در چشم تو به قدر پر کاهی ارزش ندارد و شک نکن روزگاری کس دیگری پیدا خواهد شد که همین پر کاه را نیز از دهانشان بگیرد! کاش قدری عینک های ریبنشان(Rayban) را از چشم بر میداشتند تا شاید یک قدم جلوتر از کفش های نایکشان(Nike) را ببینند.

نه جانکم! پول های من اگر از پاروی خودم بالا نرود، از پاروی تو بالا می رود اما من زیبایی را در اصالت و وجود خودم میجویم. شخصیت و شعورم را به ریبن و نایک نمی فروشم…

مارک ترین عقیده از آن من است و آن را به هیچ برند دیگری نمی بازم.

چه می شود کرد با کسانیکه پرنده هایشان به جای پرواز، روی زمین می خزند؟! پرنده ای که اسیر زمین شود، آخرش روزی پرواز را فراموش می کند…

 

پینوشت: این دلنوشته هیچ مخاطب خاصی ندارد.

رونوشت: خودم.

پیوست: شکسته های قلبم…

ارسال نظر
دلنوشته ⇽فراموش نخواهم کرد
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۲۱ دی ۱۳۹۳

parvanegi

امشب از آن شب هاست که پروانه ی خیال آبی من هوای روزهای تولدش کرده است. روزهایی که در پیله ی قلب من محبوس بود… محال است آن روزهای زیبا را فراموش کنم. روزهایی بارانی که بهار امروز زندگی ام را مدیون قطره های شیدایی هستم که روی پنجره ی اتاق آبی ام می باریدند… هر شب و هر شب… هر شب.

من برای این عشق تمام دنیا و دلبستگی هایم را گرو گذاشتم. کودکانه با زندگی ام بازی بزرگترها را کردم. راز بزرگی این بازی عجیب را تنها خودم میدانم و بس. ولی ای کاش بعضی آدم ها قدری پروانه تر بودند…

چه بسیار آدمک ها که سعی کردند بال هایم را بشکنند. آدمک هایی که امروز بهت زده ی شکوفایی این عشق هستند. هر چند هنوز آن ها را نبخشیده ام…

+ خدایا فقط خودم و تو میدانیم من لیاقت این پروانگی را نداشتم اما تو… بخشنده تر از قانون ما آدم ها هستی…

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ دوباره دلتنگ!
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۱۴ دی ۱۳۹۳

من دلتنگم! دلتنگ و بیتاب. هوای خانه، نفس ثانیه هایم را می گیرد. هوایی که تو از آن نفس نکشی تا مرز هشدار آلوده است! چشم هایم را از آینه پنهان میکنم. اشک ها از سد دستانم میگذرند. پنجره راز رسوایی دل را به گوش آسمان می رساند. آسمان می بارد…

هر تیک تاک ساعت خبر از دور و دورتر شدن تو می دهند و قلب من که در هر ثانیه می میرد و در ثانیه ی بعدی به امید بازگشت تو زنده می شود. افسوس که حقیقت جاده چیز دیگریست…

و تو _که مهربانی ات طاق آسمان را می شکافد و به دست های مهربان خدا می پیوندد_ نگرانی که مبادا چشم هایم خیس باشند… خبر نداری بهارنارنج من… این رازقی خسته هزاران بار در این ثانیه های دوری ات شکسته است…

_ وقتی برای این دلنوشته به دنبال یک عنوان می گشتم به این نتیجه رسیدم که “دلتنگ” پرتکرارترین عنوان در بین دل نوشته ها و شعرهای من است!

_ شاید تب و تاب این روزها که بگذرد خیلی ها صدایش را در میان هیاهوی روزهای جدید فراموش کنند. اما من هرگز فراموش نخواهم کرد صدای ماندگاری که شب های بسیاری همدم هق هق دلتنگی ها و بیتابی هایم بوده است. صدای “پاشایی” با خاطرات من عجیبن شده است. من هرگز خاطرات روزهای سخت دوری و دلدادگی ام را فراموش نخواهم کرد..

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ اقرار
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۶ مهر ۱۳۹۳

rozaneh   چشم بر ندار ازم، می پاشه زندگیم…

اقرار میکنم گرچه دنیا زدگی هایم تمامی ندارد و گرچه با کلاف سردرگم روزها مشغول بافتن زندگی هستم اما تو باید باشی تا بتوانم میان هیاهوی مترسک های پوشالی و آدم های آدمک زده که غربت چشمانشان خنجری همیشگی در دل و احساس من است، گلیم زندگی ام را از آب بیرون بکشم…

اقرار میکنم اگر نباشی هیچ فانوسی در ایوان روشن نمی شود و هیچ صبحی پشت ساعت هایم منتظر نیست…

اقرار میکنم هر جا از تو و یادت غافلم، تو هستی و دست هایم را میگیری. آنوقت من مثل هزارباره های دیگر به یاد غربت جانمازم می افتم و ابراز ندامت میکنم. اما باز هم آدم تر از آنم که دگرباره دست هایت را رها نکنم. هزار بار اگر دست هایم را بگیری باز هم این من هستم که غافل میشوم و دست هایت را رها میکنم…

درکم کن خدا… آدم بودنم را درک کن و کوتاهی هایم را به پای همین آدم بودن بگذار. و باز هم دست هایم را بگیر…

 

ارسال نظر
دلنوشته ⇽ دلتنگ
ارسال شده توسط سمانه اسحاقی (آسمانه) در ۲۹ شهریور ۱۳۹۳

در ژرفای تنگ ترین روزنه های قلبم بیتاب کسی هستم که هوای یک لحظه نبودنش، روح را از تنم میگیرد و شعر را از قلمم… خیال نبودنش به کابوس سیاهی می ماند که سپیدی شعرهایم را از لحظه هایم میگیرد… در را که می بندد دنیا به رویم چشم می بندد… و من میمانم و تنهایی. و یک دنیا بغض  که بیتاب شکستنند…

انگار حکایت سفر کرده بودن تو تمامی ندارد… انگار حکایت دلتنگ بودن من تمامی ندارد… انگار حکایت عاشقی ما تمامی ندارد…

ارسال نظر
آخرین عناوین ارسال شده

کلیه اشعار و متون وبلاگ متعلق به سمانه اسحاقی می باشد و هرگونه کپی برداری یا استفاده از آن بدون ذکر نام شاعر، پیگرد قانونی دارد